این روزا خیلی کلافه و داغونم.
تازه فهمیدم آخر دنیا کجاست!!!
ته دنیا اونجاییه که یه آدم خودخواه و کثیف که ارزش هیچی رو نداره بهت بگه ازت متنفره
ته دنیا اونجاییه که تو از گل رز صورتی متنفر باشی
ته دنیا اونجاییه که وقتی حرف می زنی گوش شنوایی نباشه که بشنوه
ته دنیا اونجاییه که من نتونم من خودم رو آروم کنم.
پایان جسم خاکیم این است آیا؟؟؟ خاک!!!!!!!!!!!!
آیا روحم تا اوج تا خدا پرواز خواهد کرد در حالیکه جسمم تنها در بستری خاکی از جنس خودش آرمیده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو می خندی خدا ایستاده و نگاه می کند
تو می گریی خدا ایستاده و نگاه می کند
تو تلو تلو خوران ، قدم قدم بر می داری خدا ایستاده و نگاه می کند
تو می ترسی، می لرزی، می افتی، دوباره می ایستی خدا ایستاده و نگاه می کند
تو تردید می کنی، ایمان می آوری، تصمیم می گیری، رشد می کنی، باور می کنی، باور نمی کنی
خدا همچنان ایستاده و نگاه می کند
عاشق می شوی،
ذره ذره روحت عجین می شود،
ماورایی می شود
پاک می شود ،
اشک می ریزی با لبخند
خدا کنارت ایستاده و نگاهت می کند
سراسر وجودت را ،روحت را،موجودیتت را به تمامی
این احساس اهورایی می لرزاند
و تو می ایستی،
به خودت نگاه می کنی
برای اولین بار به خودت نگاه می کنی
به مسیری که آمده ای و می بینی اش
می بینی درونت ایستاده و نگاهت می کند
و اشک اینبار از چشمان تو به زلالیت روح خدایی ت می چکد
و می فهمی عشقش را به خودت
می فهمی که چطور، چگونه، و چرا تا بدین جا رسیده ای، که هر بار توانسته ای بلند شوی
که جا نمانی ، در نمانی
اگر فقط باور می کردی ، که او درونت ایستاده است و نگاهت می کند و
نگاه او ، حمایت او،همراهی او،صبر او ...
خدا کنارت ایستاده و نگاهت می کند
و تو چنان در خود ، در مسیر ، در هیاهو غرق می شوی که نمی بینی اش؟؟!!
کنارش بایست، نگاه کن، بیدار بمان، سپاسش گو، سلامش را پاسخ ده
و با هر سلام
می بینی
درون خدا ایستاده ای و نگاهش می کنی...
که مملو از خدا می شوی...
انسان بودن من را چه سود؟؟؟؟؟
کاش درختی بودم که حداقل تنهایان از من پنجره ای باز کنند و کاهش دل تنگی هایشان را در من تماشا نمایند.
بکارت چشمانم از همان اول خدشه دار بود........
بد گریه می کنم گاهی - بر خلاف ظاهر شاد و خرامانم - می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آن زمان که قطره قطره نگاهم را پشت سرت بر خاک می پاشیدم و سیل رد پاهایت را می شست ٬ نمی دانستم که هیچ بازگشتی در کار نیست..
آن کسی که می گفت دوستت دارم ٬ عاشقی نبود که به شوق دیدن من آمده باشد ٫ رهگذری بود کهروی برگ های خشک پاییزی راه می رفت و صدای خش خش برگ ها ٬ همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید دوستت دارم.....
این جمله رو امروز نرگسی من بهم گفت خیلی جمله اش رو دوست دارم.
تنها بدان که زنده ام تا شاید روزی هر چند روز تو مرا هر چند کم دوست بداری
آن روز تمام هستی ام از آن توست و تمام زندگی ام فدای تو
منآن روز را انتظار می کشم مهربان من
حتی اگر دیگر نباشممم
با این همه ولی همیشه دوستت دارم
سفر مرا به باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.....
نمی دونم معنی این کلمات رو می فهمی یا نه .............................کاش بفهمی